تبليغاتX
در حوالی هیچ

در حوالی هیچ

خداحافظ بلاگفا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مهر1389ساعت 21:29  توسط فرناز  | 

از خوانندگان بسیار زیاد این وبلاگ تقاضا می شود هر اسم مناسبی که به ذهنتان می رسد جهت تاسیس وبلاگ جدید در اختیار بنده قرار دهید. همچنین پذیرای نظرات شما مبنی بر اینکه بلاگفا بهتر است یا بلاگ اسپات می باشم!

 

حالا چرا تعویض؟ واسه اینکه می خوام یه سبک جدید نوشتن را امتحان کنم. البته همینجا سبک نوشتنم دستخوش تغیرات زیادی شد. اما خوب دیگه اینجا و تاریخچه اش و اسمش را مناسب حال خودم نمی دونم. لذا همینک نیازمند یاری سب.ز.تان هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 12:2  توسط فرناز  | 

تو که تا آنسوی مرزها می روی، دستهای مرا هم، تنها دستهایم را با خودت ببر!

+ نوشته شده در  شنبه 13 شهریور1389ساعت 23:22  توسط فرناز  | 

آهای تو که فکر می کنی باید جلوی محبوبت که دلش از نبود تو و سردی رفتارت به درد اومده و آزرده خاطره و فقط احتیاج به یک ذره محبت تو داره، وایستی و لابد اگه اینکار و نکنی مردونگیت زیر سوال می ره و معتقدی هر چی بیشتر روی خوش نشون می دی زنها پرروتر می شن، حتما پس فردا هم که رفتی خونه بخت بعد  1 سال می خوای با زور بازوت و مشت گره شُدت زنت را خوشبخت کنی!!!

***

امتحان تنظیم منو که یادتونه؟؟؟ باز گیرش افتادم و هر چی می خونم تو مغزم نمی ره. ( من با گریه فراواااااااااان) یکی بیاد به جا من امتحان بده. واقعا به نظرتون مشکل من با این درس چیه آخه؟

الف- من خنگم

ب- این درسه خنگه

د- همه موارد

پ.ن: نمره منفی داره!

 

بعد امتحان نوشت: خوب به نظرم این امتحان را بیفتم. واقعا از اینکه معدل الف دانشگاه هستم و باید این درس را برای سومین بار بگذرونم خیلی شرمندم. امروز به میم که وضعیتی مشابه من داره می گفتم که ما اگه ۱۰ بارم این درس و پاس کنیم آخرشم به وقت عمل که برسه چِت می کنیم و به جای مثلا قرص ال دی یه دونه قرص سرماخوردگی هر شب میندازیم بالا! تازه اگه نخوایم خیلی شاهکار بکنیم و اشتباهی کپسول آنتی بیوک نخوریم! (من در حال سوت زدن)

+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 21:59  توسط فرناز  | 

                         

باالاخره اولین پازل بنده هم تموم شد در این هفته. الان به درد عضلانی شدیدی مبتلا هستم و چند روزه که دارم خماری می کشم. یکی مرحمت کنه راجع به این انواع پازل یه توضیحاتی بده که در اصرع وقت بعدی را شروع کنم. البته ناگفته نماند که قبلی را تقلب نموده و پازل را از پشتش به کمک حرول الفبایی که در عکس می بینید چیندم. ( من با لبخند این بچه پرروها)

 

                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 22:16  توسط فرناز  | 

 ماه رمضان که اصولا ماه خداست و نیکی و فلان و از این حرفها، نمی فهمم مردم چرا اینقدر وحشی تر می شوند و مزاحم های خیابانی جری تر و حریص تر. اصلا همه شان رَم می کنند و حتی بیرون رفتن در روز روشن هم  آنقدر سخت می نماید که اگر امکانش بود می بایست تمام سلاح های سرد و گرم دفاعی را با خود همراه ساخت. والا!

الباقی که از مزاحمان خیابانی نباشند روزه دارانی هستند که از شدت افت قندشان عین سگ پاچه می گیرند و باید گفت آنها هم عیضا روزه شان بخورد به کمرشان که  از روزه داری فقط نخوردنش را فهمیده اند. آنوقت فکر کنید اگر همچین آدمی راننده تاکسی باشد که می خواهید سوارش شوید یا مغازه داری که از او کالا می خرید، باز هم ایضا باید به انواع سلاح های ....

و من که هنگام رانندگی فکرم لگام گسیخته تر از این مردم به همه سمت پر می کشد و به او که می رسد لبخند  اجتناب ناپذیر می شودم. و بعد نگاه های هیز ماشین جلویی از توی آینه پشت چراغ قرمز که فکر می کند لبخندم برای اوست روی لبانم می ماساندش.

همه را با یک چوب نمی رانم اما درکل: تف به مردمی که غیرت و شرف را قی کردند و ادعای ایمانشان را باید به سر قبرشان ببرند!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 0:38  توسط فرناز  | 

این روزها  میان فوامیل بودن علاوه بر سر بردن حوصله  ام، تحفه جدید دیگری را هم برایم به ارمغان آورده است....

خدا می داند چقدر حرص می خورم وقتی آن فامیل دورتر ها می پرسند کلاس چندمم و چقدر افسرده می شوم وقتی این فامیل نزدیک ها می پرسند خوب به سلامتی  بالاخره درست تمام شد.

مادربزرگ دوست داشتنی ام که مشغول تدارک سور و سات عروسی یکی از دایی دوقلوهایم است تا مرا می بیند می گوید انشاالله بعدش نوبت واو (آن قل دیگر داییم) و تو خواهد بود. البته وی بیکار ننشسته و چند تن از دوستانش را که برای پسران دکتر و مهندسشان دنبال عروس خوب می گردند به عروسی پسرش دعوت کرده است. این را دیشب در گوشم گفت.  و من هی بیشتر احساس پیری می کنم.

***

از وقتی تو آمده ای آن پازل هزار قطعه ای را که یکی دو سال پیش خریده بودم و گوشه اتاقم خاک می خورد را درآورده ام و لحظه های نبودنت را با آن پر می کنم. این اولین پازل 1000 قطعه ای زندگیم است.

+ نوشته شده در  جمعه 15 مرداد1389ساعت 23:18  توسط فرناز  | 

دیوار سمت راستم را روستایی نقاشی شده است با مردی که در حال رفتن است و دختر دهاتی که لب جوب نشسته است و یک دستش زیر چانه اش است. برف توی نقاشی سردترم می کند و ژاکتم را در این هوای تابستانی محکمتر دورم می پیچانم. نگاهش آنقدر بر وجودم سنگینی می کند که هر بار ناخودآگاه، انگار که نیرویی فراتر از اراده من، سرم را به طرف او می چرخاند. نگاهش سرد و تهی است. به او زل می زنم. بغضم چنگالهایش را هی در گلویم فرو می کند و در می آورد، انگار قصد دارد مرا زجرکش کند. آنوقت کسی جکی می گوید و من رویم را بر می گردانم و قاه قاه با بقیه می خندم، و در دل می خواهم جای آن دخترک روی دیوار باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 12:16  توسط فرناز  | 

یک چیز را می دانستی؟ من عاشق این هستم که خودم را به آن راه بزنم و هی از تو سوال بپرسم و تو هی قربان صدقه آن آی کیوی من که به قول خودت فسفورش کم است بروی و بعد با لبخند برایم صبورانه همه چیز را توضیح بدهی!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 11:19  توسط فرناز  | 

صورتی جیغ جیغ...!

امتحان که تمام می شود آن دو کتاب بزرگ را که هر کدامشان هم قد خودم هستند و خسته شده ام از بس با خودم اینور و آنور کشیده ام بر سر دوشم می کذارم و به تایپ و تکثیر روبروی دانشگاه می روم. میلاد، پسرک تایپ و تکثیری مرا که می بیند پخی می زند زیر خنده و می گوید این چه وضعیست،  دو تا کتاب دگر هم می گرفتی اینها کمند.

می گویم ما همان دختران کوچه پس کوچه های دوران کهن ایران هستیم. با این تفاوت که آنها کوزه بر دوش می گرفتند و ما کتاب. آنها شلیته می پوشیدند و ما شلوار جین. ما هنوز هم همان دختران انتظاریم....

تا پایان دوران دانشجواییم همش 2 امتحان باقیست. 2 امتحانی که هم می خواهم هر چه زودتر تمام شوند و هم می خواهم زمان همینک بایستد تا من هرگز نام دانشجو را از دست ندهم. دلم برای تمام تلخی و خوشی های این روزها تنگ می شود. این روزها گرد افسردگی و فراغ بر دوش تمام بچه های 85 ی نشسته است. همه از هم فرار می کنیم، تا مبادا چشممان در چشم یکدیگر بیفتد و مجبور شویم بگوییم "خداحافظ !"

آه که چقدر از پایان متنفرم...

***

روز پدر و مرد تنها کسی که در مغازه لوازم آرایشی و عطر و ادکلنی لوازم زنانه می خرد خودم هستم که با ولع سیری ناپذیری چشم به  لوازم آرایشی صورتی دوخته ام. اخیرا به طرز غیرقابل کنترلی ویار رنگ صورتی جیغ پیدا کرده ام و به گمانم تا از سر تا پایم را از این رنگ نپوشانم آرام نگیرم. اینست که راه افتاده ام تا این عطشم را بخوابانم.

+ نوشته شده در  شنبه 5 تیر1389ساعت 19:32  توسط فرناز  |